چهارشنبه ششم آبان 1388
روایتی دیگر.....
......هبوطی بس هولناک و سهمگین که حتا فرشتگان آسمان در حیرت آن بر خود می لرزیدند .خشم و خروش خدای که پایان یافت ملائک اربعه گفتند که : بار خدایا ما نیز در درگاه تو ایمن نیستیم ؟
و خداوند فرمود : چنین باشید و از مکر من ایمن مباشید . گفتند : در وجود مستغنی تو چه کم بود که انسان را آفریدی ؟
فرمود : من گنج مخفی بودم و شایسته بود که شناسانده شوم . پس آدم را آفریدم تا با اعمال نیک و بد خود در شناساندن من بکوشد
گفتند : اگر طاعت می خواهی ٬ما اینک تو را مطیعیم و اگر عاصی می خواهی اجنه عاصی بودند .
فرمود : از فرزندان آدم نه همه اطاعت کنند ٬چنان که شما و نه همه مصیعت کنند چنان که جنیان تبهکار . آنان هم اطاعت کنند وهم معصیت .
گفتند: از این اندیشه و عمل چه سود می بری جز شناساندن خود ؟
فرمود : به اطاعت ایشان ٬من نیز ایشان را ثواب می دهم وتا فضل من پدید آید و به معصیت ایشان ٬ایشان را بیامرزم تا رحمت من پدید آید .
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 5:24
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
شکست آدم و حوا .....
....آدم عشق را آتشی می دانست که کس را از شعله ان گریزی نیست و آموخته بود که عشق امانتی است آسمانی .....پس حوا را به حاجت خویش خواست . لیکن حوا گفت :نمی شود مگر از این میوه بخوری و سپس مشت بسته اش را پیش آدم باز کرد و عشوه در کارش کرد : بخور تا خوشه اندوه را فراموش کنیم و به خرمن شادی برسیم .
آدم گفت : چگونه در پیشگاه خدای جرئت می کنی ؟ و حوا پاسخ داد دو دانه خوردم و گزندی ندیدم بلکه شاداب تر شدم و حسی بی نام و نشان مرا فرا گرفته است . و آدم گفت که استغفار کن تا خدای ببخشاید .
حوا پاسخ داد : به زندگی جاوید من و خودت بیندیش به عشق و شور و فتنه ای که نه هزار سال بلکه تا ابد باید در دلت غوغا کند .
-اندیشیده ام اما با هشدار خدای چه کنم ؟
-خدای من و تو را با دو دست پر توان خود و در زیباترین صورت افریده است و تو را جانشین خود بر روی زمین قرار داده است .نظر لطفش همیشه با ماست حتا اگر ما ان موجودی نشده ایم که او می خواسته و در انتظارش بوده است .
ما در بهشت جاوید خدای نیستیم ای آدم . کمی به خودت و من بیندیش ما یاید عملی کنیم تا به ان بهشتی که خدای وعده داده است راه یابیم . همه هستی بهشت این نیست که ما می بینیم . جهانی بس گستره است و ما جزئی از آنیم .
آدم پاسخ داد : من به خودمان اندیشیده ام لیکن چاره ای نجسته ام .
حواگفت : اگر یکی از ما بخورد و دیگری نه از هم جدا می شویم . من خورده ام تو نیز بخور تا سرنوشت ما بار دیگر به هم بپیوندد. بخور تا در بهشت و در روی زمین با هم بمانیم . و آدم آن سه دانه را از حوا گرفت و در دهان گذاشت و جوید . خدای را شکر کرد و بر شیطان لعنت فرستاد .
پس صدای ابلیس در بهشت طنین اداز شد : ادم و حوا همان کردند که من گفته بودم . آنان از این پس به عشق های کوچک سر گرم می شوند . گاهی عاشقند و گاهی فارغ . گاهی عاقل و گاه دیوانه . گاهی برنده و گاهی بازنده . آنان زندگی را برای زندگی کردن می خواهند .
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 15:37
چهارشنبه دوم بهمن 1387
عاشقانه
امروز اولین پستم را بعد از تابیدن خورشید تابانت در آبی آسمانم می نویسم . و می خواهم که از تو بنویسم
پس چه بهتر که از خودت ،برای خودت بنویسم نازنینم
«زندگی زیباست حتا اگر کور باشی
خوش آهنگ است حتا اگر کر باشی
مسحور کننده است حتا اگر فلج باشی
اما بی ارزش است اگر ثانیه ای عاشق نباشی»
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 2:37
دوشنبه دهم تیر 1387
یگانه6
یگانه 6
بال هواپیما را دور زدم تا به سمت خلبان جوان بروم که پرسید : کی هستی ؟
-ریچار باخ هستم . توی سی سال بعد . توی با تجربه تر . کسی که همه اشتباههایی را که پیش رو داری ،مرتکب شده است و به طریقی جان سالم به در برده است .
-اشتباههایی خواهم کرد ؟ باور کردنش مشکل است .
-بهتر است اسمش را تجربه های دور از انتظار یادگیری بگذاری . –به گمانم از عهده اش بر بیایم .
-بزرگ ترین اشتباهت را با ملحق شدن به ارتش قبلا مرتکب شده ای . عقل حکم می کند که همین حالا کنار بکشی
-تازه از مدرسه پرواز فارغ التحصیل شده ام . هنوز باور نمی کنم که خلبان نیروی هوایی شده ام ،آن وقت می گویی که کنار بکشم ؟ از این بهتر نمی شود .
-قدیم ها فکر می کردم از امکانات نیروی هوایی برای یاد گرفتن پرواز استفاده می کنم ،اما حقیقت آن بود که نیروی هوایی از من استفاده می کرد و من نمی فهمیدم .
-اما من خوب نمی فهمم !عاشق وطنم هستم و اگر برای حفظش جنگی دربگیرد می خواهم حضور داشته باشم .
-ستوان ویاث را یادت هست که سر کلاس به همه ما می گفت آدمکشها . روزی می فهمی که او عاقل ترین کسی بوده که در نیروی هوایی دیده ای .
-گاهی این فکر به سرم می زند که اگر کسی را که سی سال دیگر خواهم بود می دیدم چه می شد ؟ تو هیچ شباهتی به او نداری . او به من افتخار می کند !
-من هم به تو افتخار می کنم . چون می دانم بهترین کاری را که بدانی انجام می دهی . اما آیا پیشگام شدن برای کشتار مردم وزنان و کودکان وحشت زده بهترین کار است ؟
-معلوم است که بهترین کار است من به کشورم خدمت می کنم .
-دهها هزار راه دیگر برای خدمت به کشور وجود دارد . چرا این جایی؟ برای فهمیدن دلیل این جا بودن با خودت صادقی ؟
-چیزی در هواپیما های جنگی هست . شکوه و عظمتی که هیچ جای دیگر نیست ....
به فکرم رسید که بدون چنین آدم هایی ،جنگ در نمی گرفت و گفتم : هواپیمای جنگی طعمه است و شما ماهی هستید و قلاب احساس مسئولیت شخصی توست در قبال تمام مردها و زنها و بچه هایی که با این آهن پاره می کشی
-تند نرو . من از دستور اطاعت می کنم .
-جنگ را بهانه قرار نده . آدم کشی هایت تا وقتی بمیری روحت را عذاب می دهد .
-من برای دفاع از آزادیمان این جا هستم . !
-تو که گفتی برای ÷رواز و شکوهی که دارد این جایی . –با پرواز از کشورم دفاع می کنم .....
-این چیزی است که سربازهای روس و چینی و عرب و هر ملیت دیگر هم کلمه به کلمه می گویند . به گوششان می خوانند که جان و مالشان در گرو منافع ملی است . دفاع از سرزمین مادری ،در برابر« آنها »اما «آنها»خود تویی.تا چشم باز کنی تصویر نشانت می دهند . همین که گوش شنوا داشته باشی قصه و اوازی است که به گوشت می خوانند . و همین که یادبگیری بخوانی کتاب بارت می کنند . و بعد هم نشان و اعلان و پرچم ....
و این که «ما»و «آنهایی»هست و اگر گوش به زنگ و مسلح نباشیم ،به ما صدمه می زنند .از دستور پیروی کن . گوش به فرمان باش و از از کشورت دفاع کن . کنجکاوی پسر بچه ها را در باره هر وسیله ای که حرکت می کند ،از اتوموبیل و کشتی و هواپیما و غیره ،دامن می زنند . عالی ترین این جور ماشینهای جادویی را در ارتش ردیف می کنند . با پرچم های گوناگون دوره ات می کنند . و با بالهای نقش شده بر جیب درجه های سردوشی و مدال های رنگارنگ به چهار میخت می کشند .
هیچ کس نمی گوید اگر پرواز با این هواپیما ها شما را به کشتن ندهد ،به دلیل آدم کشی هایی که کرده ای برسر صلیب مسئولیت فردی جان می دهید ......
گمان می کنی در جنگ رئیس جمهور عقل کل است و تصمیم گیری و مسئولیت هم به عهده اوست هیچ فکر نکردم که رئیس جمهور نمی تواند مسئول بمباران باشد چون او نمی تواند پرواز کند . مگر نیروی هوایی از اخلاقیات چیزی به شما یاد داده ؟ ....نیروی هوایی می گوید از دستور اطاعت کن و هرچه فرمان می دهند ،درست یا غلط انجام بده
-ستوان باخ با لسلی پریش آشنا شوید همسر آینده تان . تنها کسی که بعد از ماجرا جویی های بی شمار در ابتدای بهترین ماجرای زندگیتان پیدا می کنید .
-شما به آینده من تعلق دارید ؟
-به یکی از امکانهای آینده تان . –چطور می توانیم با هم اشنا شویم ؟
-تا وقتی که از ارتش بیرون نیایی نمی توانیم . در بعضی از امکان های آینده هیچ وقت آشنا نمی شویم .
- اما اگر هم سرشت باشیم ،باید آشنا شویم
- شاید این طور نباشد . هم سرشتها همیشه و در هر آینده ای یکدیگر را نمی یابند .
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 0:13
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
یگانه 5
در اتاق نشيمني كم نور و خاكستري كه سقف كوتاهي داشت ايستاديم . پشت پيانو دختري نحيف بر صندلي كهنه اي نشسته بود . بر در گاه اشپزخانه زني ظاهر شد و پاكتي باز در دست داشت و از پشت دخترك گفت : عزيزم خيلي زيباست اما آينده اي ندارد . دختر گفت : مامان خواهش مي كنم ...
-دخترم باد واقع بين باشي . نوازنده پيانو فراوان است يادت مي ايد كشيش مي گفت كه خواهرش هيچ وقت نتوانست زندگيش را از اين را بچرخاند .
چرا نمي گويي خواهر جناب كشيش پيانو زدن بلد نبود ؟
-مي داني چندين سال بايد درس بخواني ؟ مي داني چه خرج سرسام آوري دارد ؟
-فعلا سه جا كار مي كنم و پولش را در مي آورم .
- از دست من عصباني نباش عزيز دلم . نمي خواهم فرصت هاي استثنايي زندگيت را از دست بدهي و يك عمر پشيمان شويو عكست را به نيو يورك فرستاده بودم . خوب خانم خانم ها برنده شده اي . آنها تو را قبول كرده اند . شانس مانكن شدن در يكي از بزرگ ترين موسسات نيو يورك به تو رو كرده است . دست از اين پيشخدمتي و كلفتي و تا دم مرگ كار كردن بردار .
-تادم مرگ كار نمي كنم . نمي خواهم به نيويورك بروم . برايم مهم نيست كه برنده شده ام . نمي خواهم مانكن شوم و اگر بايد چيزي را كه دوست دارم با جان كندن به دست بياورم اين كار را مي كنم .
همسرم كنار دخترك قديم ها زانو زد و چشم در چشم اش دوخت و از او دلجويي كرد : درست مي شود . همه چيز درست مي شود . آن قدر دختر خوش اقبالي هستي كه نگو !اقبال ،موهبت ،نعمت ،فهميده اي چه دوست داري . چنين چيزي در سن و سال تو نادر است بعضي ها تا اخر عمر هم نمي فهمند . اما ت. مدتهاست كه مي داني . ممتاز و با استعدادي و مثل هر آدم زنده اي مصمم . هيچ چيز نمي تواند سد راهت شود .
-چرا من بايد فقير باشم ؟ آخر چرا ؟
-شايد براي اين كه ثابت كني كه عشق و اراده و تلاش از فقر و نا اميدي برتر است .
-نمي دانم چرا به ناله كردن افتاده ام . از ناله كردن بيزارم . آيا موفق مي شوم ؟
- انتخابش بيش از آنچه فكر كني با خودت است . اگر هيچ وقت دست از چيزي كه برايت ارزشمند است نكشي زندگي خيلي موفقي را برايت تضمين مي كنم . زندگي خوب اما سخت .
- ممكن است زندگي آسان اما بدي داشته باشم ؟
-آن هم انتخابي است . - تو خوشبختي ؟ -بله
- مي خواهم پا جاي پاي تو بگذارم . - مي دانم ايستادگي چقدر برايت سخت است
- اما تو ايستادگي كردي . چطور ؟
- من آن شغل را در كانوور قبول كردم و از پيانو دست كشيدم.
- پول در نياوردي ؟
-چرا كلي پول درآوردم . از همان لحظه اول موفقيت از در و ديوار باريد . مانكن شدم و بعد به تلويزيون راه پيدا كردم . يك سالي بيشتر نگذشته بود كه كارم به هاليوود كشيد و سر از هنر پيشگي در آوردم . اما در كاري موفق شدم كه دوستش نداشتم . هيچ وقت از خودم راضي نبودم . هيچ وقت به كارم احساس دلبستگي نمي كردم . كمك خرج خانواده شده بودم و دلم نمي آمد دست از كار بكشم و به موسيقي رو كنم . اما به هنرپيشگي هم دل ندادم . فقط ادامه دادم . مثل شكست خورده ها . اما سالها بعد پي بردم كه بارها كردن موسيقي ،امكان زندگي ارام و خوشي را كه در آن مي توانستم به آنچه با جان و دل دوست داشتم بپردازم را از كف داده ام /۷يا دست كم مدتي طولاني از خود دريغش كرده ام .
- چه بايد بكنم ؟
-تنها كسي كه مي تواند جواب اين سوال را بدهد تويي . چيزي را كه با دل و جان مي خواهي بشناس و به دنبالش برو . بيست سال از عمرت را با اين در و آن در زدن تلف نكن . راستي چه مي خواهي ؟
- مي خواهم ياد بگيرم . مي خواهم در كارم بهترين باشم . شاد باشم . نمي خواهم در فقرزندگي كنم . مي خواهم باور كنم كه دليلي براي زندگي هست كه به ان معنا مي دهد ،همين طور اصولي كه در خوشي و نا خوشي راهنمايم باشد . مي خواهم باور كنم كه كسي در جهان وجود دارد كه به اندازه من تنهاست و باور كنم كه همديگر را پيدا مي كنيم و.....دوست خواهيم داشت و هرگز تنها نخواهيم ماند .
-هر آنچه گفتي و مي خواهي باور كني ،پيش از اين تحقق پيدا كرده است . تا مدتي قسمتي از آن را نخواهي داشت .و تحقق قسمتي ديگر به زمان نياز دارد . اما اين چيزها مانع حقيقي بودن ان در اين لحظه نيست .
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 10:2
شنبه دهم فروردین 1387
گفتگو با خدا
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
خدا گفت:پس می خواهی با من گفتگو کنی؟
گفتم : اگر وقت داشته باشید و خدا لبخند زد ،وقت من ابدی است .چه سوالاتی در ذهن داری ،که می خواهی از من بپرسی ؟
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
خدا پاسخ داد ......
این که از بودن در کودکی ملول می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند .
این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود .آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال .
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند
خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هردو ساکت ماندیم .بعد پرسیدم ......
به عنوان خالق انسان ها ،می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند ؟
خدا با لبخند پاسخ داد،
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد . اما می توان محبوب دیگران شد .
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد ،بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد .
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم، ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
با بخشیدن ،بخشش را یاد بگیرند .
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند
........و یاد بگیرند که من اینجا هستم . همیشه .
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 23:37
جمعه سوم اسفند 1386
یگانه 4
ناگهان همه جا مانند نوسان آبي پريده رنگي در ظرف رنگ مخلوط كن به لرزه در آمدند . ديوارها محو و تار شد و غرش بلندي به گوش رسيد و دوباره در هواپيمايمان بوديم و آماده پرواز اما اين بار در هواپيمايمان مسافري داشتيم .
گفت : اسمم پاي است ونسبتم با شما مثل نسبت شما با آنهايي است كه در كارمل تركشان كرديد .... البته چند هزار سال بعد ...
لسلي گفت : منظورت از چند هزار سال بعد چيست ؟ آينده من هستي ؟
-من آينده هردوي شما هستم . نه از آينده كه از حالي همتا .
لسلي پرسيد : پس كجاييم ؟ چه بر سرمان آمده است ؟
پاي گفت : اين جا پيش از آن كه مكاني باشد مرحله اي از درك و روشن بيني است و انچه اتفاق افتاده است شايد به الكترونيك مربوط باشد ....برق طلايي شديدي نديديد؟ -چرا
-چه جالب . شانس چنين اتفاقي يك در تريليون است . مبادا خيال كنيد هميشه مجال چنين سفرهايي هست .
پرسيدم : امكان برگشتن هست ؟ فردا در لوس آنجلس جلسه اي داريم .سر وقت مي رسيم ؟
-سر وقت ؟ تشنه اي ؟ -نه! -گرسنه اي ؟ -نه!
چقدر سوخت مصرف مي كني ؟ عقربه مخزن سوخت هنوز از جايش تكان نخورده بود . يك باره دانستم چه مي گويد و گفتم : مصرف سوخت و گرسنگي و تشنگي در زمان مفهوم پيدا مي كندو اين جا زماني در كار نيست . لسلي گفت : حركت هم در زمان مفهوم پيدا مي كند اما ما در حركتيم .
-در حركت هستيد ؟ گفتم : ايا حركتمان خيالي است حركتمان فقط در ......در ذهن است ؟
- درست است . زمان اسمي است كه خود بر حركت ذهن هوشيار مي گذاريد . گذشته و آينده اي در كار نيست . هرچه هست حال است ،گرچه براي حرف زدن زباني متكي بر زمان لازم داريم . مثل حساب است . بنا به اصول رياضي ،ريشه سوم شش از پيش معلوم است ،اما براي پيدا كردن جوابي كه هميشه وجود داشته است به زمان يعني چند لحظه نياز داريم .
لسلي كه از كوره در رفته بود پرسيد : پس اگر همه چيز از قبل اتفاق افتاده چرا در اين .....در زمان من در آوردي اين همه تجربه از سر مي گذرانيم ؟ چه زحمتي است ؟
پاي گفت : نكته اين نيست كه همه چيز اتفاق افتاده است .منظور آن است كه انتخاب هاي نامحدودي پيش رو داريم . انتخاب ها ،تجربه هاي ما را شكل مي دهند و تجربه به ما مي فهماند كه موجودات حقيري كه به نظر مي آييم نيستيم ،جلوه چند بعدي حيات و آيينه روحيم .
-اينها كه مي گويي كجا اتفاق مي افتد ؟ -مكاني وجود ندارد اگرچه ممكن است آن را در قالب مكان ببينيد و به پايين اشاره كرد . پايين در ژرفاي اب راههايي بيكران بر بستر اقيانوس شاخه شاخه مي شد .
لسلي گفت : نقش پهنه راه ها و كوره راه هايي را نشان مي دهد كه انتخاب مي كنيم و مي توانستيم از هزار و يك كوره راه ديگر برويم .
گفتم : هرچه اوج بگيريم چشم اندازمان گسترده مي شود و انتخابها و دو راهي ها و ميان برها را بهتر مي بينيم و هر چه فرود بياييم چشم اندازمان را از دست مي دهيم . و در زمان فرود ،دركمان را از انتخاب هاي ديگر از دست مي دهيم . حواسمان پي جزييات مي رود . جزييات روزمره . ساعت به ساعت و دقيقه به دقيقه و به اين ترتيب زندگي هاي همتا را فراموش مي كنيم .
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 13:41
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
یگانه3
دست کم می توانستیم فرود بیاییم . لسلس به دو راه درخشان اشاره کرد و گفت انگار این دو راه دوستند . همیشه همراهند .همچنان که گاز دستی را عقب می دادم و سرعتمان کم می شد . ناگهان آب ناپدید شد و از هواپیما نشانی نماند . چند ثانیه بعد درون عمارتی بودیم .
ریچی اینجا آشنا ست . قبلا این جا بوده ایم . دوروبرم را برانداز کردم .این شبیه هتلی است ....در آسانسور باز شد و از آن مردوزنی بیرون آمدند که تجسم شانزده سال پیش ما بودند . من و لسلی در روز آشناییمان .
همسرم لسلی راصدازد و من گفتم ببخشید ریچارد ؟ مات و مبهوت نگاهمان کردند.
من گفتم : بله جانم من مردی هستم که تو چند سال دیگر خواهی بود ......
می دانی همین چند لحظه پیش در آسانسور زنی را دیدی که ....مهم ترین آدم زندگیت خواهد بود و تو هیچ خبر نداری ؟
کم کم حس کردم این آغاز یک گفتگوی دشوار است . همسرم برای سروسامان دادن به آنچه دور از باور می نمود گفت برویم سر اصل مطلب. من و ریچارد نمی دانیم چطور به اینجا آمده ایم و چه مدت می مانیم و به کجا می رویم . تنها چیزی که می دانیم این است که شما را می شناسیم و از گذشته و دست کم شانزده سال آینده تان آگاهیم .
گفتم :شما عاشق هم خواهید شد . از حالا هم عاشقید . فقط نمی دانید که هرکدامتان همان کسی است که اگر می شناختید ،دلباخته اش می شدید .فعلا فکر می کنید که هیچ کس در دنیا نیست که درکتان کند و یا دوستتان داشته باشد . اما چنین کسی هست . همین جا روبرویتان .
لسلی گفت :وقتی باهم آشنا شدیم . ظواهر دست و بالمان را بست و دیگران هم در این که دست کم برای شناخت یکدیگر تلاشی کنیم کار شکنی کردند گفتم پیش از باهم بودن اشتباهاتی کردیم که اگر با هم بودیم هرگز مرتکب نمی شدیم . اما حالا که شما می دانید ....اشتباهات ما را تکرار نمی کنید .
اگر زودتر باهم آشنا شده بودیم ناچار نمی شدیم گذشته ها را جبران کنیم . ما هم مثل شما در آسانسور یکدیگر را دیده بودیم . گفتم اگر فکر می کنید می دانیم جریان از چه قرار است در اشتباهی !
ما فقط می دانیم به طریقی نامعلوم دیدار ما که آینده شماییم با شما که گذشته ما هستید ممکن شده است ...
می دانید چه درسی گرفته ایم ؟
آسایش کوتاه مدت را به بهای سالها عذاب خریدن معامله دلخواه نیست . راه درست انتخاب ساده ترین راه نیست....
می دانی از حالا تا زمان ما چندین بار چنان راههایی پیش پایتان گذاشته می شود ؟ خیلی
-چطور راه را از بیراهه تشخیص دهیم ؟بارها از ساده تریت راه رفته ام .
گفتم: هیچ بعید نیست که بیراهه به اندازه راه مهم باشد و گاهی حتا مهم تر . اما از بی راهه رفتن چندان خوشایند نیست .
لسلی جوان ناگهان به میان حرفم پرید و نمی دانم به چه دلیل پرسشش ترسی ناگهانی در من برانگیخت : شما تنها آینده هستید که می توانیم داشته باشیم ؟
-نه البته که نه !به همین دلیل است که آینده ای را که پس از دیدار در هتل هالیدی کامل برایمان رقم زده می شد را به یاد نمی آورم چون برای ما پیش نیامد ،برای شما پیش آمد!
تضورات پس ذهنمان مانند پرتو لیزر روشن و واضح زبانه کشید . اینجا نازل شده بودیم و آنچه در چنته داشتیم به این دو تن می بخشیدیم .
اما آیا ممکن بود آنها تنها یکی از امکانهای گذشته مان و تنها یکی از راههایی باشند که به آنچه امروز هستیم می پیوندد؟ خواستیم لحظه ای آسوده خاطرشان کنیم و زنده ماندنشان را نوید دهیم . اما آیا می توان تصور کرد که آینده گریز ناپذیر آنها نیستیم ؟ آیا انتخابهای دیگر نیز وجود دارد ؟ انتخابهای متفاوت با انتخابهای ما ؟
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 5:41
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
یگانه 2
موتور را وارسی کردم و دیدم عقربه ها همه سر جایشان هستند . اما قطب نمای مغناطیسی از کار افتاده است ...تنها ابزاری که در هواپیما ممکن نیست از کار بیفتد ...درجه سوخت هم از کار افتاده بود .
لسلی دستم را گرفت و آهسته و غمگین گفت :ریچی فکر نمی کنی مرده باشیم ؟
من که تا مغز استخوان درباره مرگ خبره ام ،حتا از ذهنم نیز نگذشته بود که ممکن است مرده باشیم ...در همه کتابها امده که وقتی می میریم وارد دالانی می شویم و نوری می بینیم و همه چیز سرشار از عشقی باور نکردنی است ....
لسلی گفت : انصاف نیست !زندگی مان تازه چه قشنگ شده بود !چه جانی کندیم و از پس چه سختی هایی بر آمدیم ...تازه طعم خوشی را می چشیدیم ...آهی کشیدم و گفتم : خب اگر هم مرده باشیم ،با هم مرده ایم و به این آرزویمان رسیده ایم .
همیشه باور داشتم که مرگ معنایی دارد و امکان معقول اخلاقی است برای درکی تاز رهایی شادمانه از بند جسم و ماجرایی فراتر از باورهای خام . هیچ چیز نمی گفت که مرگ پرواز بر فرازاقیانوس بیکران و رنگارنگ است .
ریچارد باخ
ه و
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 9:16
یکشنبه سی ام دی 1386
یگانه 1
در دهنی پرواز گفتم : چقدر مانده عزیزم ؟ -کمتر از ۱۵دقیقه . اجازه ورود به لوس آنجلس را نمی خواهی ؟
چقدر از هنگام یافتن یکدیگر تا امروز تغییر کرده بودیم !او که روزگاری از پرواز وحشت داشت ،اکنون خلبانی بود . و من که روزگاری از ازدواج وحشت می کردم ،اینک ش.هری بودم که ۱۱ سال از ازدواجش می گذشت و انگار خوش اقبالی دیدار با دختری را مزمزه می کردم .
در دهنی پرواز گفتم : سلام برج مراقبت لوس آنجلس مارتین پرنده دریایی حرف می زند .
در این فکر بودم که چه اتفاقی افتاد که بخت یار ما شد و زندگیمان همان است که در رویای کودکی مجسم می کردیم ؟ هر یک از ما در نیم قرن کشاکش و فراگیری و آزمون و خطا ،با چنگ و دندان خود را از دورانی مشقت بار به امروزی چنین دلپذیر ،فرای رویاها رسانده بود.
چه موهبتی است که ما ،این بانوی شایسته و من ،یکدیگر را بیابیم و در زندگی به یک راه برویم ؟ چه م.هبتی است که دو بیگانه یگانه می شوند ؟
اکنون با هم به اسپرینگ هیل پرواز می کردیم ،به مجمع پژوهشگران کاونده اوج اندیشه خلاق : دانش و آگاهی ،جنگ و صلح ،آینده یک سیاره .
همچنان که سرگرم کارم بودم ،هو هوی عجیبی در گوشم پیچید و سپس گرومب و درخششی برق آسا و کهربایی در اتاقک خلبان .
لسلی فریاد کشید : ریچارد ! آنگاه خود به چشم دیدم و زبان بند آمد . لوس آنجلس غیبش زده بود . نیست و نابود .
ریچارد باخ
+ ا
نوشته شده توسط : سیتا در ساعت 13:15